
معرفی و بررسی فیلم دستنیافتنیها | شاهکار انسانی سینمای فرانسه
فروردین ۱۹, ۱۴۰۵
وقتی کتابهای مصور، دست بزرگسالان را میگیرند
فروردین ۱۹, ۱۴۰۵جوانی کمسال با اسلحهای در دست، بیآنکه بداند چرا میجنگد؛ آتش، خون، و موجِ هراسی که در چشمانِ بیگناه کودکان میخروشد. قربانیهای بیشمار و روزهایِ مهآلودی که حتی سایهی لبخندی درخشان را هم نمیتوان دید. تصویر جنگ برای من چنین است.
اولین بار، این تصویر را در شاهکار «ماگدا سابو»، کتاب «خیابان کاتالین»دیدم. این کتاب، پردهٔ آخر از سهگانهٔ ادبیات اروپای شرقی بود که برای همنشینیهای «جریان» انتخاب کردم. آنقدر شیفتهاش شدم که در یک هفته، دو بار از ابتدا تا انتها با آن زندگی کردم؛ یکبار با چشم میان سطرها دویدم و یکبار با گوش، به جانِ کلماتش سپردم.
شاید از خوشاقبالی من بود که درست بعد از این تجربه، نوبت دورهمی صمیمانهمان رسید؛ همنشینیِ «جریان» برای گفتگو از خیابان کاتالین. برای من، شیرینترین بخشِ داشتن یک باشگاه کتابخوانی همین است: اینکه مجبور نباشی بارِ سنگینِ یک شاهکار را به تنهایی به دوش بکشی؛ اینکه بتوانی پروندهٔ کتاب را در میانِ گفتن و شنیدن، در میانِ نگاه و کلام دوستانت، باز نگه داری و کامل کنی.
حالا یک سال از آن روز خاطرهانگیز میگذرد، اما از میان آن همه هیاهو در کتاب و گفتمان، تنها یک صحنه در ذهنم حک شده است؛ آنچنان روشن که انگار همین دیروز خواندمش.
در بخشی از داستان، سربازی بینام ظهور میکند که تمام حضورش به دو پاراگراف هم نمیرسد. او به دخترکی بیگناه شلیک میکند. شبِ حکومت نظامی است؛ دخترک میان هراسِ خیابان و درِ بستهٔ خانه گیر افتاده است. سرباز، پسر جوانی است که مأمور است به هر جنبندهای شلیک کند. ماشه را میکشد، دختر میمیرد و خودِ سرباز هم چند روز بعد، در جنگ کشته میشود.
اما تراژدیِ اصلی در دنیای پس از مرگ رخ میدهد؛ جایی که روح مردگان سرگرداناند. سربازِ جوان، بیآنکه نام دختر را بداند یا بتواند آخرین نگاهِ هراسان دختر را لحظه ای از پیش چشمم کنار بزند، بیآنکه به یاد بیاورد او اولین قربانی اش است و آن نگاه، یاداور بهت و بغض و بار سنگین وجدانش؛ سایهبهسایه دنبال او میرود. او تنها اسیرِ یک نگاه شده است؛ آخرین نگاهِ دخترک. پسرکِ بینوا در ابدیت، به دنبال پاسخ سؤالی میگردد که حتی نمیداند چیست.
تصویر جنگ برای من همین است، همین بیگناهی و بیپناهی، دخترک و سربازی، هردو قربانی.
اما «جریان» در میانهٔ این تصویرِ خاکستری چگونه باز رویید؟
در بحبوحهٔ همین روزهای جنگی، میان کُندیِ نفسگیر اینترنت و دیوارهای بلندی که دورِ شبکههای اجتماعی کشیدهاند، تصمیم گرفتم سایت جریان را راهاندازی کنم. این یک تصمیم آنی نبود؛ رویایِ فضایی بزرگتر برای گفتمان، برای نوشتن و خواندن جستارها و برای وسعت دادن به دنیای اهالیِ جریان، مدتها در فکرم بود.
شاید جرقه آن از همان پاییز دو سال پیش زده شد؛ یا شاید در جشنِ یکسالگیِ جریان که صمیمیتمان از همیشه پررنگتر بود. نمیدانم آن بذر دقیقاً کی کاشته شد، اما هرگز فکر نمیکردم نخستین جستارِ این سایت که بیشتر به دلنوشته شباهت دارد را در چنین روزهای تاریکی، در گوشهٔ اتاقم در هیاهوی افکاری که ارام نمیشوند بنویسم.
با شروعِ تلخیهای اخیر، من هم برای مدتی خاموش شدم. اما پیامهای شما، آرام و مداوم، به دستم میرسید: «همنشینی نداریم؟»، «پس جریان چی شد؟»، «چهارشنبه جلسه داریم؟»
این شد که یادِ آخرین عکسی افتادم که در اینستاگرامم گذاشته بودم: شکوفههای یک درخت سیب که فارغ از سرمای بهمنماه، زودتر از تقویم به پیشواز بهار رفته بودند. زیرش نوشته بودم:
«درختان، بیاعتنا به رنجِ ما، شکوفه میدهند. طبیعت، بیتوجه به ما و رنج ما، ادامه میدهد و بهار میشود.»
آنجا بود که فهمیدم من هم میخواهم شبیه همان درخت سیب باشم. میخواهم در میانهٔ زمستانِ روزگار، به حرمتِ آگاهی و امیدِ رویش، شکوفه بدهم. میخواهم ادبیات را باز هم «پناهگاه» کنم؛ پناهگاهی امن و صمیمی برای خودم و برای هر کسی که میانِ این همه هیاهو، به دنبالِ ردی از معنا میگردد.
من هنوز هم ایمان دارم آگاهی اگرچه با رنج همراه است ، اما تنها راه رهایی و رستگاری هم هست. و جریانِ ما، از میانِ زخمها میگذرد، اما هرگز نمیایستد.


